كمال بزرگ؛ حق خواهى براى حق
توجه كنيد كه زبانهاى شما، قلمهاى شما چماق نباشد، و با همان قلم بنويسيد كه چماق بد است! توجه كنيد كه قلمهاى شما و زبانهاى شما مسلسل نباشد و به سينه اين جوانهاى ما وارد بشود، و آن وقت بگوييد كه به ما حمله شده است! شما هم حمله كرديد. فقط صدام نيست، شما هم شريك خواهيد بود.
كمال بزرگ؛ حق خواهى براى حق
بايد اشخاصى كه مىخواهند صحبت كنند ببينند كه آيا حق را مىخواهند براى حق؟
بزرگتر چيزى كه انسان اگر آن را داشته باشد كمال بزرگ دارد اين است كه حق را براى حق بخواهد. از حق خوشش بيايد براى اينكه حق است. و از باطل متنفر باشد براى اينكه باطل است. اگر حق به دست دشمنش هم اجرا شد، اين مالكيت را داشته باشد بر نفس خودش كه آن حق را تعريف كند. و اگر باطل از فرزندش يا دوستانش وجود پيدا كرد، اين مالكيت را داشته باشد كه از او تنفر داشته باشد و اظهار تنفر كند. كسانى كه حق را براى حق خواهند اندكاند، بسيار اندك. كسانى كه باطل را براى باطل بودنش بُغض بر آن دارند و تنفر از آن دارند اندكاند، و بسيار اندك. انسان خودش هم نمىتواند بفهمد كه چه كاره است. انسان بايد يك كسى كه دشمن او هست پيش او برود ببيند قضاوت او نسبت به اين چه هست، تا عيبهاى خودش را بتواند بفهمد.
انسان نمىتواند از دوستان خودش تعليم بگيرد. انسان بايد از دشمنان خودش تعليم بگيرد. وقتى كه يك صحبتىمىكند ببيند دشمنها چه مىگويند؛ و تفكر كند كه عيبها را دشمنها مىفهمند. دوستها هر چه هم شما عيب داشته باشيد و ما عيب داشته باشيم، براى اينكه حق را براى حق نمىخواهند و باطل را براى اينكه باطل است دشمن ندارند، به ما مىآيند و به شما مىآيند و مىگويند كه چه قدر خوب صحبت كردى و چه مقاله خوبى نوشتى؛ چه مقاله كوبندهاى بود اين؛ چطور حريف خودت را منزوى كردى؛ چطور حرفهاى حريف خودت را و لو هم صحيح بود، باطل كردى! دوستان انسان، دشمنان واقعى انساناند. و دشمنان انساندوستان، واقعى انساناند. انسان بايد از كسانى كه بر او خرده مىگيرند از آنها ياد بگيرد. كسانى كه از او تعريف مىكنند بداند كه اين زبان؛ زبان تعريف؛ خصوصاً در يك امورى كه جاى انتقاد است تعريف مىكنند، اين همان زبان شيطانى است و آن هم تأييدش تأييد شيطانى است. گويندگان ما، نويسندگان ما، كسانى كه در اين موقع مىخواهند صحبت بكنند، توجه داشته باشند كه آيا مالك خودشان هستند؟ مىتوانند ادعايى را كه حضرت موسى، پيغمبر بزرگ كرد، آنها هم بكنند، كه إنّى لا أَمْلِكُ الّا نَفسِى وَ أَخى. برادر او هم يك برادرى بود كه پيغمبر بود. و چون پيغمبر بود، كلام حضرت موسى براى او كلامى بود كه اجرا مىشد. اما كسى كه به اين مقام نرسيده است بايد بگويد: إنّى لا أملك نفسى و لا أخى. نه بگويد: إنّى لا أملك إلّا نفسى و أخي.
برادرهاى ما توجه داشته باشيد، در گفتار شما، در نوشتههاى شما، اگر خداى نخواسته يك تفرقهاى ايجاد بشود، يك سركوبى بخواهيد از دشمنان، به خيال خودتان، از رقيبهاى خودتان بكنيد، و اين موجب بشود كه دلسردى براى ارتش حاصل بشود، دلسردى براى سپاه پاسداران، دلسردى براى پاسبانان و شهربانى حاصل بشود، و يك قتلهايى واقع بشود به واسطه همين دلسردى، شماها شريك هستيد در آن قتل، راضى هستيد به آن قتل. در روايات هست كه اگر كسى در مشرق كشته بشود و مظلوم كشته بشود و يكى در مغرب به او راضى باشد، اين هم شريك قتل اوست. توجه كنيد كه قلمهاى شما شريك خنجرهايى كه از پشت به ما مىزنند نباشد.
توجه كنيد كه زبانهاى شما، قلمهاى شما چماق نباشد، و با همان قلم بنويسيد كه چماق بد است! توجه كنيد كه قلمهاى شما و زبانهاى شما مسلسل نباشد و به سينه اين جوانهاى ما وارد بشود، و آن وقت بگوييد كه به ما حمله شده است! شما هم حمله كرديد. فقط صدام نيست، شما هم شريك خواهيد بود. قبل از اينكه به نطقها برويد و قبل از اينكه مقالهها بخواهيد بنويسيد و قبل از اينكه تيترها را بخواهيد درشت بنويسيد، با خودتان خلوت كنيد و ببينيد كه براى چه اين كار را مىكنيد؟ مقصد شما چه است؟ شما حق را براى حق مىخواهيد، يا حق را از رقباى خودتان نمىپذيريد؟ باطل را براى باطل از آن متنفر هستيد؟ يا باطل را از دوستان خودتان مىپذيريد؟ شما خودتان را امتحان كنيد. انسان يك موجود عجيب و غريبى است كه تا آخر عمر خودش نمىتواند خودش را بشناسد.
انسان آن آخر عمر هم اگر بخواهد كشته بشود، به يك طور طاغوتى دلش مىخواهد كشته بشود! بعضى از اين كفار كه در صدر اسلام بودند وقتى مىخواستهاند سرش را ببرند، مىگفته است به او، از قرارى كه تاريخ مىگويد؟ كه گردن من را بلند ببر كه جزء سر باشد، براى اينكه مىخواهم سر من بالاى نيزه كه مىرود از ساير سرها بلندتر باشد! اين مرض را انسان تا آخر عمرش دارد. شما گمان نكنيد كه تصفيه شدن و انسان شدن يك امرى است آسان. اگر آن طورى كه شيخ ما مىفرمود كه محال است، محال است، و اگر به آن شدت هم نباشد؟ مشكل است؛ و از بزرگترين مشكلهاست براى انسان.
چه بسا انسان خيال مىكند كه دارد كار خوب مىكند، و كار بد مىكند، براى اينكه آن خصيصهاى كه در او هست حجاب است از اينكه بتواند تشخيص بدهد خوب را از بد.
يك قضيه واقع مىشود؛ اين يك قضيه را وقتى كه انسان در گفتارها و نوشتهها و روزنامهها ملاحظه مىكند، همين يك امر را يك دستهاى مىكوبند، و يك دستهاى ترويج مىكنند! يك مسأله در كشور واقع مىشود؛ اين يك مسأله را يك جمعيتى تأييد مىكنند و توصيف مىكنند و قلمها به كار مىافتد كه اين كار خوبى است؛ و يك دسته ديگر مقابل آنها مىايستد و اين امر را محكوم مىكنند و قلمها و گفتارها به كار مىافتد براى محكوم كردن او، چرا؟ براى اينكه اين كار به نفع فلان دسته بوده است و به ضرر فلان دسته؛ از دوستان حاصل شده است، يا از رقيبان. اگر از دوستان حاصل شده است، خوب است هر چه مىخواهد باشد. خوبى را براى دوستى مىخواهيم؛ نه خوبى را براى خوبى. عدالت را براى عدالت نمىخواهيم؛ عدالت را براى دوستان مىخواهيم.
ديگرانى كه در مقابل ما ايستادهاند و ما آنها را رقيب حساب مىكنيم. هر چه كار خوب از آنها صادر بشود بد نمايش مىدهيم. قلمها به كار مىافتد و انتقادها پيش مىآيد. وقتى همين كار از دوستان ما پيدا مىشود، هر چه مىخواهد باشد، قلمهايتان به كار مىافتد و از او تأييد مىكنيد. پس عدل را براى عدل نمىخواهيد. حق را براى حق نمىخواهيد.
حق را اگر كسى براى حق بخواهد، چنانچه حق بر ضد خودش هم هست آن را بايد بخواهد و دوست داشته باشد و اظهار كند. و باطل را اگر از خودش هم صادر شده باشد بايد مبغوض او باشد و اقرار كند. آيا اينهايى كه بنا دارند صحبت بكنند، حق را براى حق مىخواهند و باطل را براى باطل نمىخواهند؟ يا حق را براى خودشان مىخواهند؛ و باطل هم اگر از خودشان يا دوستان خودشان صادر بشود حق جلوه مىدهند؟ و حق چنانچه از رقباى خيالى خودشان حاصل بشود، باطل جلوه مىدهند. انسان نمىتواند به اين زودى از شرّ خودش- كه از شرّ شيطان بالاتر است- فارغ بشود. لكن مىتواند قلم خودش را كنار بگذارد؛ مىتواند زبان خودش را كنار بگذارد؛ مىتواند قبل از اينكه مىخواهد صحبت بكند، ببيند كه روى چه مبادى صحبت مىكند، چه مبادى او را وادار كرده است به اينكه صحبت بكند. اين مسئلهاى است كه عمومى است، در همه جاست؛ هر كارى صادر بشود از خودم اين خوب است! ميزان من هستم هر كارى از من صادر بشود، چون ميزان من هستم خوب است! و هر كارى از رقيب من حاصل بشود بد است، براى اينكه رقيب من است! هر چه هم خوب باشد كار خوبِ رقيب، بد است؛ و كار بد من خوب! اين يك مسأله و يك بيمارى است در انسان كه معالجه او را با زحمت مىشود كرد. و بايد انسان پيش اشخاصى كه مىتوانند معالجه كنند خودش را معالجه كند. پيش اطباى روح برود و خودش را معالجه كند. قبل از اينكه دست به قلم بزند و قبل از اينكه زبان باز كند، توجه به حال خودش بكند، و توجه به مسائل سياسى، اجتماعى، امورى كه الآن ما مبتلا به آن هستيم، ببيند كه آيا اين صحبت در سطح كشور يك تشنجى ايجاد مىكند؟ چماق ايجاد مىكند، يا آرامش ايجاد مىكند؟ ببيند كه اين روزنامه و اين قلم، آرامش در اين كشور كه الآن لازم است ايجاد مىكند، يا تشنج ايجاد مىكند؟ چنانچه تشنج ايجاد كرد، اين روزنامه چماق است و آن گفتار چماق است. و اگر آرامش در مردم ايجاد كرد، اين رحمت است و اين مشكور است پيش خداى تبارك و تعالى.
صحيفه امام ج14 ص 149
| نظر ها |
|

